دوشنبه 29 دي 1399  
 
آسمانی ها
دوشنبه 16 تير 1393 براى تفحص ما آمده ‏اند
 جاى دورى نمى‏رود، اگر با همین دست‏هاى خالى به خاکتان بیفتم و به نامتان همه دلم را زار بزنم و عقده‏هایم را پشت‏سر همه شما فریاد کنم . من عضوى از بسیج محل بودم، این را خورشید با اشاره به من گفته بود . . . . (1)
اما امروز دیگر نیستم . امروز، سوداى خوب ورم داشته و من پشت پنجره حسرت چمباتمه زده‏ام و در میان سرفه‏هاى پى‏درپى، ستاره‏هاى آسمانى را به شمارش نشسته‏ام . به خودم گفته‏ام به آخرینشان که برسم حتما خودم هستم . یعنى خودم را رصد خواهم کرد و آن وقت است که دکمه‏هاى آسمان باز خواهد شد و ستاره عشق از چاک گریبانش بیرون خواهد زد و مرا به عرش فرا خواهد خواند .
اما کو آخرین ستاره . . . کجاست آن؟ !
بهتان گفتم که من عضوى از بسیج محل بودم، آرى . . . اما امروز دیگر نیستم، چرا؟ !
خلاصه بگویم چون دستم از نوازش پیشانى بندها کوتاه است . دلم خالى از چشمه شب نمازهاست و تنم عارى از عطر صلوات‏هاى دلنشین .
اکنون چهارده سال است که جنگ تمام شده است و من درست‏یک سال دیگر در تنهایى بعد از جنگ، همراه با سرفه‏هاى پى در پى‏ام، بالغ خواهم شد . درست در وقت دورى از همه دوستانم در گردان کمیل . در فاصله ممتد پاهایم از دوستى با سنگر، در جدایى دلم از همه مهربانى چفیه‏ها .
چند روزى است دکتر آهسته به دور وبرى‏هایم گفته است که ریه هایم دیگر سیاه شده‏اند . خودم خوب مى‏فهمم که سرفه هایم بوى سوختگى مى‏دهند . سوزش ته حلقم اشکم را که در مى‏آورد، بیش‏تر مى‏فهمم .
اما من منتظرم که آن چهار نفر بیایند . آن‏ها گفته‏اند درست همین امروز اول صبح به خانه کوچک استیجارى ما مى‏آیند . از همسرم خواسته‏ام چراغ در حیاط را روشن نگه دارد . به دخترانم گفته‏ام توى راهرو و دور تا دور هال کوچکمان را با بادکنک‏ها و کاغذهاى کشى آذین کنند . چون امشب آن چهار نفر باقى مانده از سیصد عضو گمنام گردان کمیل میهمان نفر پنجمى‏شان هستند . البته اگر درست‏تر بخواهم حساب کنم، این پنج نفر روى هم شاید سه نفر هستند; چرا که یکى‏شان چشم ندارد . دوتایشان هر کدام یک پا ندارند . آن یکى‏شان یک دست ندارد . من هم قطع نخاعى هستم و هر پنج نفرمان هم شیمیایى . آن هم از نوعى که کم کم به آن مى‏گویند: نوع شدید! آن هر چهار نفر تمام تنشان نقشه جنگ است . اگر کسى خوب نگاه کند، جاى پاى همه عملیات‏ها و نقشه‏هاى فاو، شلمچه، حاج عمران، فکه، سومار، دو عیجى، قلاویزان و . . . را به راحتى پیدا خواهد کرد . باور ندارید، همین امروز بیایید تا نشانتان بدهند .
با ویلچرم دور تا دور هال مى‏چرخم و به جاى جاى تزیین شده آن مى‏نگرم . همسرم - همسر مهربان دوست داشتنى‏ام - سبدى پر از میوه، یک بشقاب شیرینى و یک پیاله نقل وسط هال مى‏گذارد .
دخترم نورا مى‏پرسد: بابا پس چرا دوستانت نیامدند؟
چشم مى‏دوزم به ساعت و مى‏گویم: «همین چند دقیقه دیگر پیدایشان مى‏شود . بچه‏هاى کمیل به وعده‏شان وفا دارند .»
مى‏دانید . . . آن چهار نفر مى‏آیند که مرا با خود ببرند . . . که من توى این شهر چشم از رصد ستاره‏هاى دود خورده بردارم . . . که ویلچرم باد سفر بخورد، که پاها و دست‏هاى کوتاهم بلند شوند و حس بگیرند و به پرواز درآیند .
آن چهار نفر مى‏آیند که، به قول خودشان، دست‏هاى مثل رودم را به دریاى پیشانى بندها پیوند بزنند، که پاهاى مثل نخلم را در اشکزار خاکریزها غرس کنند .
مى‏آیند که مرا به انارستان کمیل بازگردانند و خستگى‏ام را با غبار شلمچه بشویند و تنم را در آفتاب اول صبح قصرشیرین، درست در نزدیک‏ترین نقطه به کربلا، غسل بدهند .
به آن‏ها گفته‏ام که راستى اکنون در آن جا، در آن تنهایى بى‏وسعت، دنبال چه هستید؟ گریه‏هاى انبوه خفته درخروارها خاک، پلاک‏هاى جا مانده در زیر پلک زمین، . . . ؟
و آن‏ها گفته‏اند: «وقتى آمدیم و هنگامى که تو را بردیم، خواهیم گفت!»
پاسخشان چقدر عجیب است، مگر نه؟ !
کسى . . . و کسانى به در مى‏کوبند . دخترهایم از جا مى‏جهند و همراه همسرم هر سه، چادرهاشان را به سر مى‏کنند و به پیشباز مى‏ایستند و من درمیانشان به استقبال . بى‏رمق ، سرفه کنان، بارویى زرد . با دست‏هایى که رگ‏هایشان دیگر سبز نیست . موهایشان به خاکستر نشسته‏اند و زیر ناخن‏هاى انگشت‏هایشان سپید است .
همه‏شان را در آغوش مى‏گیرم . سید، محمد، ناصر و حمید را . هر چهار یادگار جنگ . هر چهار خاکریز دوستى .
به زودى آماده‏رفتن مى‏شوم . پدرم، مادرم و همسایه‏ها به بدرقه آمده‏اند . بوى اسفند، یادآور خاطرات چهارده سال پیش از این است . عطر صلوات‏هاى شیرین از گذشته‏هاى دور گرا مى‏دهد . چه حس عجیبى به دست‏ها و پاها و کمرم افتاده! خدایا! رگ‏هاى دست‏هایم دارند سبز مى‏شوند . . . نگاه کنید! گویى زیر ناخن‏هاى دو دستم، خون دویده است!
آن چهار نفر به نوبت مى‏گویند: «مایک دسته تفحص چهار نفره از گردان کمیل هستیم . گردان کمیل زنده شده است‏حاجى .» با هیجان مى‏پرسم: «چه مى‏گویید، گردان کمیل زنده شده است؟ !»
مى‏گویند: «ما چفیه‏هایمان را براى زدودن غبار از پلاک‏هاى یادگارى، به کار گرفته‏ایم . ما به دنبال قامت‏هاى شکسته‏اى هستیم که پیراهنى از شاپرک‏هاى بهشت‏برتن کرده‏اند . ما مردانى را تفحص مى‏کنیم که دل‏هایشان را براى تفحص آسمان پرواز داده‏اند . ما به دنبال سلام‏هاى گرم، بیابان‏ها را یک به یک به کاوش افتاده‏ایم . ما در پى اشک‏هاى پرشور، گریه‏هاى پنهانى، نذرهاى بى‏دریغ و گذشت‏هاى بى‏حساب و مهربانى‏هاى بى‏مثال، دل دشت‏هاى ترک خورده را به شخم مى‏کشیم . تو تنها نیستى حاجى، تو هنوز هم عضوى از بسیج محل هستى، عضوى از دسته تفحص گردان کمیل!»
گریه‏ام مى‏گیرد . اما از سوز سرفه‏هایم خبرى نیست، تا نفسم را پس از هر بار گریه کردن بند بیاورد و دکتر با اخم بگوید: «چرا گریستى، مگر نگفتم گریه براى تو سم است!»
گریه، گریه، گریه . . . خدایا، لابد قرار است آخرین ستاره‏اى را که به دنبالش هستم، در دسته تفحص کمیل رصد کنم . شاید در آن جا، همه ستاره‏ها را به تنهایى بتوانم بشمارم و آخرین ستاره از چاک گریبان آسمان بیرون بیاید و دستم را آهسته بگیرد و مرا به سمت‏خود بکشاند . شاید بلوغ دوباره من در تنهایى پانزده سال بعد از جنگ نباشد; بل در بازگشتى دوباره به گردان پنج نفره کمیل این اتفاق بیفتد .
اصلا شاید همه آن به خاک خفتگان کمیل قرار است مرا تفحص کنند که این چنین در گریه‏ام، سوز صدایشان پیدا است و در لابه لاى اشک‏هایم، عکس نگاهشان جارى .
بگذارید یک دل پر با همه اهل خانه‏ام خدا حافظى کنم . گویى قرار است تا چند ساعت دیگر دوستان شهیدم مرا تفحص کنند . آن‏ها انگار سال‏ها است که به دنبال من و این چهار نفر بوده‏اند و ما اکنون پیدا شده‏ایم .
پى‏نوشت:
1 . اشاره به شعرى از قیصر امین پور: من عضوى از بسیج محل هستم . . . این را خورشید بااشاره به من گفت . . . از کتاب «تنفس صبح‏» .
م . ملا محمدى ( نشریه امتداد )
 
 
امتیاز دهی
 
 


خانه | بازگشت |
Guest (PortalGuest)


مجری سایت : شرکت سیگما